تبلیغات
دست نوشته های من برای من
دست نوشته های من برای من

ELFY


ش.ا.د ب.و.د.ن





شــــاد بودن تنها انتقامیست که میشه از زندگــــی گرفت....

سه شنبه 14 شهریور 1391 توسط ELFY | نظرات ()

چون می نویسم پس هستم حاضر!



امشب چه شبی بود حاجیییییییییییییی جای همه رفقا خالی بود ...

امشب بعد از سال ها رفتم تو عالم بچگیام رفتن تو دل بچگی تو خود خودش

 زمان هایی که تنها دل مشغولیمون بچگی کردن هامون بود

چه روز هایی که چه زود گذشت و نفمیدیم به کجا رسیدیم

امشب یه چیز ناب بود برای چند ساعت از همه دنیا غافل شدیم اصلا رفتیم تو یه عالمه دیگه

چه زود دیر شد ....

چه زود روزمرگی بر ما چیره شد

خسته از آدم های دورو برمون شدیم

درگیر داعش شدیم اخبار های چرت و پرت بی بی سی

یادمون رفت مدرسه گذشت

بچگی گذشت

نوجوونی هم گذشت

خاطراش موند و درس های عبرتش

خوش بچگی ها عشقمون توپ 3 پوسه 500 تومنی بود

خریدین 100 تومن سیم ظرفشویی و درست کردن فشفشه باهاش

چیدن روزنامه خبر جنوب برای درست کردن بادباک رویاهمون

کش رفتن موتور سیکلت پدر در ظهر هایی که خواب بود

و گاز دادن تو خیابون و تو دل قصه محو شدن

واقعا چه زود دیر شد چرا؟؟؟

یادت میاد اون روزها ؟؟

تو کوچه هفت سنگ بازی میکردیم و با بستنی آنای قرضی از خودمون تو ظهر تابستون پذیرایی میکردیم ؟

رفیق یادت میاد ؟ پول هفتگی و میرفتم سونی فوتبال 98 میزدیم تیغی ؟

یادت میاد شورش در شهرو چه بازی بود ؟
 
ای داد تو جوونیمون پیر شدیم

محو شدیم تو دل روزمرگی هامون

دیگه حتی روز تولدتم برات عادی شدی

زندگی دیگه مزه قبلو نمیده میدونی چرا ؟

برای اینکه فردای ما هیچ وقت اینجا بهتر از دیروز ما نمیشه

پس باید رفت کجاش خدا عالمه

آدم جایی باید بره که دلش خوش باشه

زندگی خاطرش خوشه ...

چه خوشه خاطرات خوبش ...


جمعه 27 فروردین 1395 توسط ELFY | نظرات ()

داریوش





از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست

گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست

سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم

هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست

دیری است که از خانه خرابان جهانم

بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست

در حسرت دیدار تو آواره ترینم

هر چند که تا منزل تو فاصله ای نیست...



پنجشنبه 5 شهریور 1394 توسط ELFY | نظرات ()

سلامتی !




به قول بهروز وثوق:
اگه قرار باشه من اونی بشم که تو میگی دیگه من،
من نیستم!
من همینی ام که میبینی!
مغازه که نیست دکور بچینم برات!!!
سلامتی ما معمولیا که نه آرزوی کسی هستیم و نه آویزونه کسی...


شنبه 2 اسفند 1393 توسط ELFY | نظرات ()

Break the Rules to release from Chains

You've trapped by many bullshits people
 

There is no way to flee

Thoughts in your mind made you busy

You are thinking to release from this moment

Only one weapon you have

Your thoughts


one moment
one place
one shot






  Break the Rules to release from Chains

پنجشنبه 29 آبان 1393 توسط ELFY | نظرات ()

بوی عیدی

تا خنده رو هم یارانه اش برنداشتن و پولیش نکردن یه لبخند بزن میگن خوبه سال نو هم الکی الکی مبارک


جمعه 22 فروردین 1393 توسط ELFY | نظرات ()

حرف حساب




زندگی میکنم ... حتی اگر بهترین هایم را از دست بدهم!!! چون این زندگی کردن است که بهترین های دیگر را برایم میسازد بگذار هر چه از دست میرود برود؛ من آن را میخواهم که به التماس آلوده نباشد، حتی زندگی را .

- ارنستو چگوارا


سه شنبه 29 بهمن 1392 توسط ELFY | نظرات ()

Friendship




هر چه بیشتر آدم های دورو برم را میشناسم

بیشتر از تنهایی ام لذت میبرم ....


یکشنبه 13 بهمن 1392 توسط ELFY | نظرات ()

piece of shit




یه گوشه اززندگیمو نریده گذاشتم واسه روزمبادا...
یه روز لازم میشه...


دوشنبه 18 شهریور 1392 توسط ELFY | نظرات ()

سکوت تنهایی






سکوت تنهایی با من چه کرد ...

خسته ام ، فرسوده ....دیگر حتی ذوق نوشتن هم ندارم......از شدت حوادث این سال ها ، ترکش هایی به روحم هست که گاهی حتی بی دلیل هم در غم فرو می مانم.

.....................

"گاهی چنان درین شب تب کرده ی عبوس پای زمان به قیر فرو می رود که .. مرد..اندیشه می کند..شب را گذار ...نیست"

آرام زیر کوره سوی نور چراغ به زمین مینگرد ته سیگاری را می یابد

ته سیگاری لب خورده سیگار به کی لب داده ؟ با کی هم آغوش شده ؟ به کی ؟؟

عاشق سیگار میشود ازش لب میگیرد و در آغوشش با او درد و دل میکند سیگار میسوزد و میسوزد ...

مرد فراموش میکند که همه چیز رفتنی ست و لحظه ای خیال خوشبختی میکند

سیگار  میرود و تنهایش میگذارد ....

"حقیقت  این زندگی

همان سیگار هایی بود که..

خاکستر می شدند

و خاکسترهایی که هیچ گاه سیگار نمی شدند! "


پنجشنبه 24 مرداد 1392 توسط ELFY | نظرات ()

سرگیچه




به ساعتش نگاه کرد 12.37 دقیقه نیمه شب تلالو نور لامپ کم مصرف در مهتابی پاردوکسی بود که به اتاق خالی اش رنگ دیگری داده بود پریشانی و فشار و سترس روز را در میان صفحات وب خالی میکرد تا شاید دردمانی و مرحمی  باشد بر بیخوابی و ذهن خسته اش  به دنبال چه بود ؟ در این دنیای پوچ و واهی و رنگ رنگی و تظاهر همراه با حیوان های انسان نما یا شاید انسان های حیوان نما

خودش هم نمیدانست...

در میان پوشه ها فولدر فرهاد را جست آهنگی رو  پلی کرد صدای خسته فرهاد با لیوانی آب با قرص استامینیفون حکم آب روی آتش ریختن را بازی میکرد
افکار متلاشی میان کلمه کلمه هایی که آن روز از مردم شنیده بود در ذهنش مثل تیشه بود بر تن درخت تخیلات واهی اش...


فردا را در ذهن مرور کرد فردایی ندید...
آرام زیر لب گفت این نیز بگذرد ...



سه شنبه 17 اردیبهشت 1392 توسط ELFY | نظرات ()

کور







گاهی وقتا حالم به هم میخوره از آدم های این شهر

 محیط پیرامونم پر است از آدمهای که با چاپلوسی و زیرآب زنی‌ ره از پیش میبرند

بدون آنکه مورد سوال قرار گیرند.

 خستم از حیله، از دو رویی، دو گانگی، چاپلوسی، خودخواهی، فرصت طلبی بیجا،

 زرنگی‌های احمقانه و مردمی که به نیت پیشرفت و رشدحاضرند هر کسی‌ را قربانی اعمال خود کنند.

گاهی وقتا ندیدن
کور بودن
و نفهمیدن چه خوش است  ...

پینوشت خوش باشین سوزن با اون تیزیش نخ کارشو کرد حالا تو جای خود داری....


سه شنبه 17 بهمن 1391 توسط ELFY | نظرات ()

گذاشتن



به برخی از رفقا هر چه احترام بیشتر میگذاری مطقابلا احترام بیشتری میبینی

اما بعضی از دوستان هستند که هر چه بیشتر احترام میگذاری نادان خیال بد کند و در فکر سو استفاده...

من نمیدونم مشکل از کجاست در احترام .... یا گذاشتن

من شکم به دومی هست ...

به هر حال کار ما گذاشتن است ....

اینی که شما از این گذاشتن احترام برداشت کنی یا فکری دیگه وسعت افکار و ذهن تو رو میرسونه

ما به کار گذاشتن ادامه میدهیم
گر چه در نظر تو تلخ یا شیرین بیاد




                                                                                                                          پی نوشت گذاشتنی ها را بگذارید که فردا افسوس نخورید....

شنبه 23 دی 1391 توسط ELFY | نظرات ()

گنده گوزی






عشق؟
چه عشقی؟
آقا تو عاشق نبودی نمیدونی عاشقی یعنی چی
تو وابستگی پیدا کردی. عشق آزاد میکنه نه دربند
متاسفانه الان بیشتر آدمها شهوت نیاز روانی ترس از تنهایی یا وابستگی یا هزار نیاز خودشون رو اسمش میزارن عخش
ما دوست داریم دوست داشته شویم تا اینکه دوست بداریم
تا که عشق نهان نشد پیدا اثری از جهان نشد
عشق پرنده غریبی است در هرکجا آشیانه نمی سازد و بر دل هرکسی وارد نمی شود
عشق سرالاسرار است
عشق غیب الغیوب است
عشق را نمی توان آموخت به عشق باید مبتلا شد
اگر از عشق پیشوا یابی ره به درگاه کبریا یابی
ما خودمان را نیز دوست نداریم چه رسد به دیگری
به قول مولوی
هرچه گویم عشق را شرح بیان
چون به عشق آیم خجل باشم از آن

آخ آخ که چه قشنگ میگه مولوی....

عشق هم بود عشقهای قدیم دوران ما
آن زمان نه از موبایل خبری بود نه از اینترنت نه از
فیس بوک
یاهو 360
تنها چیزی که بهش متوسل می شدیم
یک
2ریالی
بود بس
وای وچه آزار دهنده بود که چه کسی از آن ور تلفن
گوشیو ور میداره
پدرش خودش برادرش مادرش
ولی این روزها هر کسی برای خودش یک خط مستقیم نه
چند خط مستقیم
ایرانسلو
همراه اول داره رایتل هم که پیش کش...
سنگین ترین خلاف ما فوت کرده در گوشی تلفن بود
از همان زمان که کالر آیدی اومد باید میدانستیم که دوران ما هم تمام شد
اگر برای ما نامه نوشتن در نصف شب ودادن به معشوق در پنهانی هزاران درد سر بود
الان با طرحهای آبی قرمز و طرحهای رایگان ایرانسل از 12 تا 8 صبح
مثل آب خوردن شده
خیابانها پر شده است از بچه جغله های رپی با موهای سیخ سیخی فشن خروسی
یادش بخیر دوران ما
مدل جوانان ابولفظل پور عرب بود با موهای آلاگارسونی که در فیلمها می خواست مخ نیکی کریمی را بزند
ولی الان کل داستان را میشود از موهای محمد رضا گلزار واین مانکن ها فهمید
فیلم های دوران ما گل های داودی چشم هایم برای تو
فیلم این جماعت علی سنتوری دوزن بوتیک پارک وی
که پر از خیانت است
عشقی که کوچه به کوچه دنبال دو ریالی ونیم ساعت معطل یک تلفن عمومی نشوی
که آن هم دلهره این را داشته باشی که دوریالیت را تلفن بخورد یا نخورد
وآن طرف خط چه کسی می خواهد گوشی را بردارد
که عشق نیست
یادش بخیر اون روزا
چه ترانه های که به دختر
رباب خانم و فاطی سبزی فروش نمیخوندیم
ترانه های ما دوستت دارم سبد سبد بود
و دختر کولی یا دختر چوپان یادش بخیر آهای دختر چوپون آهای دختر چوپون دل دیونه رو کشوندی تو دشت بیابون از این سو به اون سو....
ترانه این جماعت
تف به مرامت عوضی از سرتم هم زیادیم
یا
دم از رفاقت میزدی زالو از آب دراومدی
معشوق این جماعت همان منفور است....

و ما برای بدست آوردن یه سوراخ چه بسا چه لاف عاشقی که نمیزنیم ...

آقا دهنتو ببند نگو من عاشقم که با پشت دست میزنم تو دهنت که فکت بیوفته دیگه از این گه ها نخوری جلو من

افتاد ؟؟؟


                     
                                                                                                            پینوشت زیاد جدی نگیر این نیز بگذرد (خطاب به وجدان بی وجدان...)

یکشنبه 10 دی 1391 توسط ELFY | نظرات ()

روزمرگی

الو سلام تاكسی تلفنی ستاره ؟
سلام بفرمایید
یه سرویس میخواستم
كجا تشریف میبرید؟
ایمان جنوبی
جسارتا قبض هم همراه خودوتن بیارید ممنون میشم
اشتراكتون؟
اشتراك ندارم آدرس رو یادداشت كنید
.......
تا چند دقیقه دیگه میرسم خدمتتون
توی همیین هین وین بودم و داشتم با خودم كلانجار میرفتم نگاه به ساعت انداختم ساعت 9.25 دقیقه بود
برق ها رفته بود و ‍چراغ گازی روشن
تق تق تق صدای در اومد آزانس نیستش مگه این كه با سرعت نور اومده باشه !
حتما پیرزن همسایه هست ازش خوشم نمیاد پس در هم باز نمیكنم
كارت ملی و یه دفترچه و خودكارم رو برداشتم گذاشتمش توی كیف
یه آب به صورتم زدم
از خونه زدم بیرون هوا نسبتا گرم بود ماه تو آسمون نصفه تا سر كوچه رفتم یه پراید رو دیدم كه میخواد بیاد داخل كوچه
صدا زدم آزانس گفت بله....
توی مسیر مكالمه بین ما رود و بدل نشد پیرمرد خسته بود اینو میشد از قی توی چشاش فهمید
الو سلام مهندس جان من حوالی قصردشت هستم آدرس دقیق رو میشه لطف كنید
آهان بله فهمیدم
خواهشا لطف كنید به این آدرس برید....
سلام چه طوری مهندس خوبی؟
ممنون چه خبرا؟ این مهر و مدارك شركت و این هم این آدرس آزانسی كه باید بری پیشش مدارك بیمه رو ازش بگیری
پاكت رو ازش گرفتم میدونستم باید چی كار كنم به همیین خاطر دیگه زیاد پا پی نشدم
مهندس جان میشه یه آزانس خبر كنی من برم ترمینال؟
باشه چشم الان...
سوار شدم
آرام زیر لب گفتم خسته نباشید
با لهجه جنوبی در اومد گفت سلامت باشید كجا تشریف میبرید ؟
كاراندیش قربان
بین راه حال و حوصله چك و چونه نداشتم دوست داشت سر بحث و با من با باز كنه و با من گپی زده باشه اما من خسته از بحث های سیاسی فقط تایید كردم مكالمه ما از دست انداز توی خیابون شروع شد و شروع كرد و غرولند كردن كه این چرا اینجاست و بحث رسید به جمهوری اسلامی میدونستم كه این بحث ها سر و تهی نداره پس زیاد پا پی نشدم
رسیدم در كاراندیش چقدر تقدیم كنم ؟
شما هر دفعه چهقدر میدادی ؟
5 تومن؟
یه لحظه ساكت شد ؟
چه قدر بدم آقا 5 تومن ؟
والا هر چی قبلا میدادی بده
خدمتت
كیفم را برداشتم پیاده شدم...
شام نخورده بودم و گرسنه رفتم توی فست فود ترمینال ساعت 10.50 بود اتوبوس ساعت 11 حركت میكرد ....
توی اتوبوس صندلی آخر نشستم
mp3 playeram رو در آوردم آهنگ های فردمنش رو سلكت كردم و پلی چشام رو بستم میدونستم تو اتوبوس خواب نمیرم پس سعی كردم از موزیك لذت ببرم
هر آهنگش كه پلی میشد یاد یه خاطره میافتادم نگاه به ساعت كردم2.30 بود داشت یواش یواش خوابم میبرد
چند بار تو خواب بیدار شدم اما آخرین باری كه بیدار شدم فاز های گازی و چراغ هاشو دیدم 5 كیلومتر دیگه به مقصد میرسیدم
كفشم رو پوشیدم لباسمو مرتب كردم پیاده شدم
هوای داخل اتوبوس خنك بود
همیین كه پیاده شدم هوای شرجی جنوب خورد به صورتم راننده های شخصی تو صورتم داد میزدن گاوبدنی گاوبندی لامرد لامرد آقا !
كیفم رو برداشتم نگاه به ساعت انداختم 5.10 دقیقه بود تا ساعت 7 دو ساعت باید ول میچرخیدم
رفتم داخل گاراز به سمت نماز خونه رفتم بیشتر شبیه خوابگاه بود واسه راننده ها و مسافر ها تا جای راز و نیاز با معبود
در رو باز كردم بوی دلپذیر عرق بدن با بوی پا عجین شده بود فضا بسیار رمانتیك ....
كفشم رو برداشتم یه گوشه كه كسی نبود پیدا كردم دراز كشیدم كولر باد گرمی میزد بهتر از هیچی بود كفشم رو گذاشتم زیر كیفم و چشام رو بستم ساعت 6.30 بیدار شدم رفتم بیرون هوا روشن شده بود ابر ها تو آسمون با هم بازی میكردن به طرف دشتشویی رفتم سنگاش شكته بود و پر از یادگاری در رو بستم كارم رو كردم اومدم بیرون متسفانه مایع دستشویی هم نبود اب به صورتم زدم چشام سوخت آبش شور بود آبی به دهنم اوردم....


تاكسی بندر نخل تقی؟
بیا بالا صبح ساعت 7 بود راننده اهنگ شیلا شیلا گذاشته بود اهنك مسخره ای بود ولی شاد بود گفتم میخوام برم آزانس پیروزی بندر نخل تقی منو ببر اونجا
موبایلم رو در آوردم شماره تو مسیج ها بود زنگ زدم خیلی محترمانه با یه پرستیز خاص باهاش صحبت كردم طوری كه خیال كنه اره ما هم ادم حسابی هستیم گفت ده دقیقه دیگه میرسم خدمتت
جلوی آزانش كارگران افغانی رو دیدم كه وایسدن منتظر كار دیشب نخوابیده بودم مدام خمیازه مكشیدم تا این كه موبایلم زنگ خورد راه افتادم طرفش .... مدارك رو گرفتم و یه آزانش هم تا تامین اجتماعی عسلویه گرفتم در تامیین اجتماعی عسلویه منو پیاده كرد....
ساختمنونش برام آشنا بود 10 15 باری گذرم به اونجا گرفته بود سرم رو انداختم پایین وارد اداره شدم در رو كه باز كردم نسیم دل انگیز كولر های گازی داخل اونجا روحم رو نوازش داد انگار از جهنم پا به بهشت گذاشتم همیین كه وارد شدم سیر عظیمی ار شلوغی رو دیدم هر كس وارد اتاقی میشد باید كاغذ بازی های اداری رو طی میكردم به كارم وارد شده بودم و خوب میدونستم باید چی كار كنم تامیین اجتماعی عسلویه رو میشه گفت ایران كوچیك همه تیپ ادم از همه قشر و همه جای ایران را میشه اونجا پیدا كرد چرنده پرنده بیكار علاف دكتر مهندس كارگر همه تیپ
وارد اتاق نام نویسی شدم و با برخوردی كاملا دوستانه صبح رو به كارمند اونجا خوش امد گفتم سرش رو كرد بالا منو ورانداز كرد چیزی نگفت عادت داشتم میزارم پای تربیت خانوادگیش ...
كارم رو بهش گفتم زیر لب غرولندی كرد و مداركم رو گرفت و گذاشت زیر
نرمش صبح گاهی من از این اتاق به اون اتاق بود یواش یواش داشت سرم گیچ میرفت تا این كه شد ساعت 12 و باید به بانك میرفتم پولو میرختم حساب و هرلی میومدم شیراز...
كار بانكی تموم شد ...
میدون لنج بودم از یه مغازه دار آدرس یه رستوران رو گرفتم تا لقمه نونی بخوریم و راحی شیراز شیم قدم زنان توی هوای 47 درجه شرجی همه لباسام خیس عرق شد عینك آفتابیم روش غبار گرفته بود و هیچ جا رو نمیدیدم ...
تا این كه به یه رستوران رسیدم یه دست جوجه سفارش دادم و نشستم رو صندلی باد كولر توی فضای رستوران پیچیده بود 3 تا دسمال كاغذی برداشتم عرق هامو خوشك كردم نهارم رو خوردم ....
بعد از ناهار منتظر یه سواری شدم كه منو تا سه راه عسلویه ببره 20 دقیقه تو گرمای شرجی آبپذ شدم كه یه ماشین اومد منو برد...
در باجه فروش بلیط شیراز vip چه ساعتی داری؟
تموم شد برا فردا به نام ؟
جوابش مثل پتك خورد تو سر منه بدبخت یعنی چی نداری‌؟؟!
بلیط ها همه فروش رفته...
ساعت 5 بیا با راننده صحبت كن شاید بزاره سوار شی
توی سالن انتظار ترمینال منتطر موندم بوی سیگار توی هوا هوای نم آلود و چند تا سرباز كنار دستم چشام رو گذاشتم روی هم ساعت 5 شد
سلام رییس خوبی آقا ؟
مردی سیبیلو با هیكلی میزون جانم ؟
والا راسیاتش من اینجا 15 15 كار میكنم فردا عروسی داداشم هست باید هر چه زودتر خودمو برسونم میشه یه لطفی كنید مارو برس...
هنوز حرفم رو تموم نكرده بودم كه حرفم رو قطع كرد گفت ما جا نداریم !!!
حقه ام نگرفت همیین جوری هیرون و سرگردون بودن كه 2 نفر دیگه رو هم دیدم كه میخواستن برن شیراز خودمو به اونا رسوندم
شما هم شیراز میرید ؟
بله چه طور‌؟
هیچی هكمه سرویس ها پر شده شما چی كار میكنید ؟ با سواری بریم ؟
آره بریم
شلوار جین قدیمی موهای ریخته و زل زده و چسبونده صورت تو رفته و عینك و سامسونتش خوندم كه باید مهندس باشه همیین جوری كه قدم زنون تا سر جاده میرفتیم پرسیدم شما اینجا كار میكنید
زیر لب گفت كارم ؟؟‌! آره میكنیم
پرسیدم شغل شریفتون
ما اینجا پیمونكار شركت نفتیم كارمونم ایمنی هست 11 تا سكو تامیین نگهداری میكنیم هر از گاهی سر میزنیم
آهان !
شغل شما چیه ؟ والا ما هم پیمونكاریم كاره برقی میكنیم امروز برای كارهای تامیین اجتماعی اومده بودم
به سلامتی
از صداش قیافه تابلوش با اون سیگار مگنا قرمزش خوندم كه هر از گاهی باید ویلونی هم بزنه یا شاید هم بافور سناتوری...
زیر سایه درختی همیین جور عرق ریختیم تا یه سواری پیدا شد مارو تا بندر طاهری برد از طاهری هم اومدیم جم و بعدم شیراز 3 تا ماشین عوض كردیم بالاخره رسیدیم ... 

سه شنبه 14 شهریور 1391 توسط ELFY | نظرات ()

(تعداد کل صفحات:3)      1   2   3  




این نیز بگذرد

lyric
دیگر مطالب
خاطرات
مطالب زیبا
دل نوشته

ELFY

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد